حكيم زجاجى
1085
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
گشادند از پاى آن بسته بند * ببردندش از تيغ كوه بلند برفتند در بيشهاى همچو شير * در آن راه جستند تند و دلير ره خويش كردند در بيشه گم * بيفكندشان اسب اقبال سم از آن كار شد باخبر كوتوال * به دنبال ايشان بشد بدسگال چو آمد ز پى هرسه بشتافتند * به رفتن در آن راهشان يافتند سرائيل چون دشمنان را بديد * به تركى زبان نعرهاى بركشيد چنين گفت با آن دو ترك جوان * كه من شستم امروز دست از روان شما هردو تن ز اين ميان همچو دود * به بالا سر خويش گيريد ، زود بگوييد با خويش و پيوند من * به ياران و پاكيزه فرزند من كه از من ببريد يكسر اميد * كه شد عود اقبال من همچو بيد نيابم من از بند تركان خلاص * و ليكن بگوييد با عام و خاص كه اين پادشهزادهء بنده است * به مكر و به تلبيس آكنده است بدانيد كاين مرد را اصل نيست * ز شاهان پيشين ورا نسل نيست نماند بر اعقاب او خسروى * كه اصلى . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . روانه به جوى شما باشد آب * من اين ديدهام چند نوبت به خواب چو سلطان به تابوت تازد ز تخت * شما را دهد ملك اقبال و بخت مترسيد و آييد از اينروى آب * . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . بگفت اين ، برفتند آن هردو تن * رسيدند ز آن نامور ، انجمن گرفتند و بستند و بردند باز * بدان قلعه كاول بد ، آن سرفراز بر آن مهربان بند كردند سخت * كه از دهر يكباره بربست رخت قتلمش « 1 » كه فرزند آن مير بود * پى باب سرگشته چون تير بود ز مرگ پدر چون خبردار شد * دو چشمش چو دريا گهربار شد به نور بخارا شد از هندبار * در آن بوم بودش همه خيل و يار ز مرگ پدر نامور بازگفت * برون كرد راز نهان از نهفت زمانى بر آن كار بگريستند * ز اندوه و غم زار بگريستند 95
--> ( 1 ) قتلمش بن اسرائيل سلجوقى در جنگ الب ارسلان بن چغر بيگ بن ميكائيل به چنگ عزرائيل گرفتار گشت . حبيب السير ، 2 / 538 .